«خودم حلش میکنم.»
این جمله را شاید بارها به خودمان گفته باشیم. گاهی از روی اعتمادبهنفس، اما خیلی وقتها از روی ترس. ترس از اینکه دیگران چه فکری میکنند، ترس از اینکه مزاحم باشیم، یا حتی ترس از اینکه اگر کسی دست رد به سینهمان بزند، احساس تنهاتر بودن کنیم.
کمک خواستن، برخلاف چیزی که به نظر میرسد، فقط یک درخواست ساده نیست. برای خیلی از آدمها، کمک خواستن یعنی پذیرفتن اینکه همیشه از پس همهچیز برنمیآیند. و این پذیرش، گاهی از خودِ مشکل هم سختتر است.
از کودکی چه چیزی درباره نیاز داشتن یاد گرفتهایم؟
از کودکی، خیلی از ما با جملههایی بزرگ شدهایم که ظاهرشان تشویقکننده بود اما پیام دیگری هم در خود داشتند. «بچهی خوبی باش، دردسر درست نکن.» «خودت انجامش بده.» «قوی باش.» «گریه نکن.» کمکم یاد گرفتیم که نیاز داشتن، چیزی نیست که بتوان به راحتی نشانش داد.
شاید هیچکس مستقیم به ما نگفته باشد که نباید کمک بخواهیم، اما گاهی تجربههای کوچک این باور را در ما ساختهاند. وقتی یک بار درخواستمان جدی گرفته نشده، وقتی احساساتمان کوچک شمرده شده یا وقتی برای وابسته بودن سرزنش شدهایم، ذهن آرامآرام نتیجه گرفته است که امنتر است همه چیز را خودمان به دوش بکشیم.
به همین دلیل است که بعضی آدمها حتی وقتی زیر فشار زیادی هستند، باز هم جملهای شبیه این را تکرار میکنند: «نه، خوبم. لازم نیست کاری بکنی.»
اما واقعاً خوب هستند؟
خیلی وقتها نه.
فقط سالها تمرین کردهاند که حال بدشان را طوری پنهان کنند که حتی نزدیکترین آدمهای زندگیشان هم متوجه نشوند.
نقش «آدم قوی»
بعضیها آنقدر نقش «آدم قوی» را بازی کردهاند که دیگر خودشان هم فراموش کردهاند خستهاند. همیشه شنوندهاند، همیشه راهحل دارند، همیشه حواسشان به دیگران هست، اما وقتی نوبت به خودشان میرسد، انگار هیچکس را صدا نمیزنند.
شاید چون فکر میکنند اگر یک روز بگویند «دیگر نمیتوانم»، تصویری که دیگران از آنها ساختهاند فرو میریزد.
گاهی هم مسئله، غرور نیست؛ ترس است.
ترس از اینکه اگر نیازمان را نشان دهیم، رد شویم. شاید همه ما، حتی اگر یادمان نباشد، تجربههایی از نادیده گرفته شدن داریم. تجربههایی که باعث شدهاند ذهنمان نتیجه بگیرد: «اگر چیزی نخواهم، کمتر آسیب میبینم.»
برای همین، بعضی آدمها ترجیح میدهند ساعتها با یک مشکل تنها بمانند تا اینکه یک تماس تلفنی بگیرند و بگویند: «میتوانی کمکم کنی؟»
چرا برای دیگران مهربانتریم؟
جالب اینجاست که همین آدمها، اگر دوستشان از آنها کمک بخواهد، معمولاً با تمام وجود کنار او میایستند.
این یکی از تناقضهای عجیب ذهن انسان است؛ برای دیگران مهربانتر از خودمان هستیم.
اگر دوستی با ناراحتی سراغمان بیاید، احتمالاً هرگز به او نمیگوییم: «چرا خودت حلش نمیکنی؟» یا «چقدر ضعیفی.» اما همین جملات را بارها و بارها در ذهن خودمان تکرار میکنیم.
انگار برای خودمان قوانین سختگیرانهتری داریم.
بهای کمک نخواستن
گاهی کمک نخواستن، بهای سنگینی دارد. فشارهایی که میتوانستند با یک گفتوگو سبکتر شوند، ماهها روی دوشمان میمانند. نگرانیهایی که اگر با کسی درمیان گذاشته میشدند، شاید شکل دیگری پیدا میکردند، تبدیل به باری میشوند که هر روز سنگینتر احساسش میکنیم.
کمک خواستن همیشه به معنای پیدا کردن راهحل نیست. گاهی فقط یعنی کسی کنارمان باشد و بداند این روزها چه میگذرد. گاهی فقط شنیده شدن، بخشی از درمان است.
شاید برای همین است که بعد از یک گفتوگوی صمیمی، خیلی از آدمها میگویند: «هنوز مشکلم حل نشده، ولی حالم بهتر شده.»
چون احساس تنهایی کمتر شده است.
کمک گرفتن با وابستگی فرق دارد
واقعیت این است که انسان موجودی اجتماعی است. ما برای زندگی در کنار دیگران ساخته شدهایم، نه برای تحمل همه بارها به تنهایی. با این حال، گاهی آنقدر از مستقل بودن تعریف کردهایم که وابستگی سالم را با ضعف اشتباه گرفتهایم.
در حالی که بین وابسته بودن و کمک گرفتن، فاصله زیادی وجود دارد.
کمک خواستن یعنی پذیرفتن اینکه گاهی توان ما محدود است؛ همانطور که بدنمان همیشه پرانرژی نیست، روانمان هم همیشه ظرفیت تحمل همه چیز را ندارد.
شاید یکی از نشانههای بلوغ روانی این نباشد که هیچوقت به کسی احتیاج نداشته باشیم؛ بلکه این باشد که بدانیم چه زمانی باید دستمان را به سمت دیگری دراز کنیم.
از چه کسی کمک بخواهیم؟
البته کمک خواستن هم مهارتی است که به هر کسی نمیشود تمرینش کرد. قرار نیست دردهایمان را برای همه تعریف کنیم یا از هر کسی انتظار درک داشته باشیم. مهم این است که چند نفر امن در زندگیمان داشته باشیم؛ کسانی که بتوانیم بدون ترس از قضاوت، کنارشان آسیبپذیر باشیم.
و اگر امروز چنین آدمی در زندگیمان نیست، شاید قدم بعدی پیدا کردن همین امنیت باشد؛ گاهی در یک دوست، گاهی در خانواده و گاهی در اتاق درمان.
کمک خواستن، اعتراف به شکست نیست
کمک خواستن، اعتراف به شکست نیست. اعتراف به انسان بودن است.
همه ما روزهایی داریم که خستهتر از همیشهایم، ذهنمان پر از سؤال است یا احساس میکنیم از پس شرایط برنمیآییم. این روزها قرار نیست با پنهان کردن نیازهایمان آسانتر شوند.
شاید دفعه بعد که خواستی بگویی «نه، خودم از پسش برمیآیم»، یک لحظه مکث کنی و از خودت بپرسی: اگر کسی که دوستش دارم دقیقاً در همین موقعیت بود، از او انتظار داشتم همه چیز را به تنهایی تحمل کند؟
اگر جواب این سؤال «نه» است، شاید وقتش رسیده همان مهربانی را که برای دیگران داری، کمی هم به خودت هدیه بدهی.


