ترس از ابهام؛ وقتی ندانستن از هر پاسخی سختتر میشود
بعضی روزها اتفاق خاصی نیفتاده است. نه خبر بدی رسیده، نه بحران تازهای شروع شده و نه حتی چیزی بهطور قطعی از دست رفته است. با این حال، از صبح که بیدار میشویم یک احساس سنگین همراهمان است؛ انگار ذهنمان جایی بین امید و نگرانی گیر کرده باشد.
شاید دلیلش این باشد که انسان فقط از اتفاقهای سخت نمیترسد؛ گاهی از «نامعلوم بودن» بیشتر میترسد.
چرا ذهن ما با ابهام مشکل دارد؟
جالب است که خیلی وقتها اگر بدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد، حتی اگر آن اتفاق خوشایند نباشد، آرامتر هستیم. وقتی جواب آزمایش مشخص شود، وقتی نتیجه یک مصاحبه کاری اعلام شود یا وقتی تکلیف یک رابطه روشن شود، ذهن کمکم شروع میکند خودش را با واقعیت هماهنگ کند. اما تا قبل از آن، هر احتمالی میتواند تبدیل به یک سناریوی نگرانکننده شود.
ذهن ما عاشق پیشبینی کردن است. دوست دارد بداند قدم بعدی چیست، چه چیزی در انتظارش است و برای چه اتفاقی باید آماده شود. این ویژگی سالها به بقای انسان کمک کرده است؛ اما در زندگی امروز، گاهی همین توانایی تبدیل میشود به منبع اضطراب.
وقتی اطلاعات کافی نداریم، ذهن بیکار نمیماند. شروع میکند جاهای خالی را با حدس، نگرانی و خیال پر کردن. به همین دلیل است که در دورههای مبهم زندگی، ممکن است بیشتر از همیشه فکر کنیم، بیشتر از همیشه خسته شویم و کمتر از همیشه احساس آرامش داشته باشیم.
ابهام در زندگی روزمره چه شکلی دارد؟
ابهام فقط در بحرانهای بزرگ اتفاق نمیافتد. گاهی در سادهترین بخشهای زندگی خودش را نشان میدهد. وقتی منتظر جواب یک پیام هستیم. وقتی نمیدانیم تصمیمی که گرفتهایم درست بوده یا نه. وقتی نمیتوانیم آینده شغلی، مالی یا عاطفیمان را پیشبینی کنیم. حتی گاهی وقتی همهچیز ظاهراً خوب است اما احساس میکنیم ممکن است هر لحظه چیزی تغییر کند.
راههایی که فقط احساس کنترل ایجاد میکنند
هر کسی به شیوه خودش با ابهام کنار میآید. بعضیها مدام اخبار را دنبال میکنند، شاید به این امید که اطلاعات بیشتری پیدا کنند. بعضیها بارها و بارها از دیگران نظر میخواهند تا مطمئن شوند تصمیم اشتباهی نگرفتهاند. بعضیها هم آنقدر به آینده فکر میکنند که دیگر جایی برای زندگی کردن در امروز باقی نمیماند.
مشکل اینجاست که هیچکدام از این راهها، ابهام را از بین نمیبرند. فقط برای چند دقیقه احساس کنترل ایجاد میکنند و بعد دوباره ذهن، سؤال تازهای پیدا میکند.
شاید برای همین است که بعضی آدمها بعد از ساعتها فکر کردن، احساس میکنند حتی از قبل هم مضطربتر شدهاند.
پذیرفتن ابهام به چه معناست؟
ما معمولاً تصور میکنیم آرامش یعنی مطمئن بودن از همهچیز. اما واقعیت این است که چنین چیزی تقریباً هیچوقت وجود ندارد. حتی در آرامترین دورههای زندگی هم هیچ تضمینی برای فردا نیست.
شاید تفاوت آدمهایی که آرامتر زندگی میکنند این نباشد که ابهام کمتری دارند؛ بلکه این باشد که یاد گرفتهاند همه چیز را مجبور نیستند همین امروز بدانند.
پذیرفتن ابهام، به معنای تسلیم شدن نیست. به این معنا نیست که دیگر برنامهریزی نکنیم یا نسبت به آینده بیتفاوت باشیم. بلکه یعنی بپذیریم همیشه بخشی از مسیر خارج از کنترل ماست و تلاش برای کنترل آن، فقط انرژی روانی بیشتری از ما میگیرد.
بازگشت به چیزهایی که در اختیار ماست
گاهی لازم است از خودمان بپرسیم: «الان دقیقاً چه چیزی در اختیار من است؟»
شاید نتوانیم نتیجه یک مصاحبه را تغییر دهیم، اما میتوانیم برای مصاحبه بعدی آمادهتر شویم. شاید نتوانیم رفتار دیگران را کنترل کنیم، اما میتوانیم تصمیم بگیریم چگونه از خودمان مراقبت کنیم. شاید نتوانیم آینده را ببینیم، اما میتوانیم امروز کمی بهتر غذا بخوریم، کمی بیشتر استراحت کنیم یا با کسی که احساس امنیت کنار او داریم حرف بزنیم.
این کارها شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسند، اما دقیقاً همین رفتارهای کوچک هستند که احساس کنترل واقعی را برمیگردانند؛ کنترلی که بر پایه واقعیت است، نه بر پایه حدس زدن آینده.
گاهی هم لازم است به خودمان یادآوری کنیم که مغز ما برای تشخیص خطر طراحی شده، نه برای پیشبینی دقیق آینده. بنابراین هر فکری که از ذهنمان عبور میکند، الزاماً حقیقت نیست. ذهن در شرایط مبهم معمولاً بدبینتر از واقعیت عمل میکند، چون تصور میکند اگر بدترین حالت را پیشبینی کند، بهتر میتواند از ما محافظت کند.
اما زندگی همیشه مطابق بدترین سناریوهای ذهن پیش نمیرود.
زندگی کردن با سؤالهای بیپاسخ
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که در بزرگسالی یاد میگیریم، این باشد که بتوانیم مدتی با سؤالهای بیپاسخ زندگی کنیم. اینکه لازم نباشد برای هر نگرانی، همان لحظه یک جواب قطعی پیدا کنیم. اینکه گاهی بگوییم: «الان نمیدانم، و اشکالی هم ندارد.»
این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما برای ذهنی که سالها دنبال قطعیت بوده، تمرین بزرگی است.
شاید ابهام هیچوقت تبدیل به تجربهای خوشایند نشود، اما وقتی یاد بگیریم با آن بجنگیم نه، بلکه کنارش زندگی کنیم، کمکم متوجه میشویم اضطرابمان هم شکل دیگری پیدا میکند. دیگر قرار نیست تمام انرژیمان صرف پیشبینی آینده شود؛ بخشی از آن آزاد میشود تا امروز را زندگی کنیم.
شاید آرامش، همیشه از پیدا کردن جواب همه سؤالها به دست نیاید. گاهی آرامش از این میآید که بپذیریم زندگی، مثل همیشه، قرار نیست همه چیز را از قبل برای ما روشن کند.
ارغوان کبریت چی


