تجربه درمان تحلیلی از زبان یک درمانگر

کار من رواندرمانی با رویکرد تحلیلی است. درمان تحلیلی یا به عبارت دیگر دغدغه حرفه ای من این است که بدانم در سر آدم ها چه خبر است و چرا؟ چه احساس و فکری دارند و ریشه و سرمنشأ این احساس و فکر کجاست؟ تاریخچه اش چیست؟ این مدلِ «بودن» از چه بستر فرهنگی- اجتماعی (بعضاً سیاسی- اقتصادی) برخاسته؟ البته در این مسیر، گذشته فرد همان اندازه مهم است که اکنونش، روابط گذشته اش همان اندازه تاثیرگذارند که انتخاب های ارتباطی فعلی اش. علاوه بر اطلاعاتی که از این شخص (اشخاص) میگیرم، یعنی اطلاعاتی در مورد خانه ای که از آن آمده، تجارب ارتباطی ای که در کودکی داشته (با والدین، پدربزرگ و مادربزرگ، خواهر و برادر، همسایه، فامیل، دوستان و مسئولان مدرسه و …)، به یک جنبه دیگر هم توجه خواهم کرد: احساسات خودم در تعامل با این شخص. یعنی دائم از خودم خواهم پرسید این فرد روبرو، چه احساسی در من برمی انگیزد؟ وقتی دنیایش را برای من تعریف میکند، ناخواسته چه احساسات و افکاری در من برانگیخته میشوند؟ یاد چه خاطراتی از زندگی شخصی خودم می افتم و چه تصاویری در ذهنم ساخته میشوند از این دنیا؟ یاد فیلم خاصی میافتم؟‌ آیا عصبانی میشوم یا دلسوزی ام تحریک میشود؟ دوست دارم باز هم او را ببینم؟ و یا نشستن و بودن با او برایم سخت است؟ چرا؟ گفتارش حوصله سر بر است؟ حضورش اضطراب آور است؟ یاد غم و غصه هایم می افتم؟ یا اصلاً هیچ کدام از اینها، بلکه کاملاً گیج و مبهوت و در تقلا برای فهمیدن دنیایش، ساعتها و جلسات متمادی پی هم میگذرانم؟ بعلاوه، در ۵۰ دقیقه جلسه با مراجعینم- هر هفته به مدت چند سال – علاوه بر اینکه تاریخچه و خاطراتشان برایم مهم است، از آنها در مورد زندگی فعلی شان هم خواهم پرسید، اینکه آرزوها و برنامه هایشان چیست؟ روابط بلندمدت و کوتاه مدتشان چه بوده و چگونه توصیف شان میکند؟ آیا هیچ مشغولیتی – اعم از شغلی و غیر شغلی- دارند که به طور هدفمند و متعهدانه پی بگیرند؟ چرا؟ روابطشان با خانواده هایشان، اکنون چگونه است؟ موفق شده اند دوستان و دوستی عمیقی بسازند؟ اصلاً نسبت به خود چه احساسی، و چه نگاهی به زندگی دارند؟
خلاصه بعد از کلی سوال از آنها، به افکار و احساسات هر لحظه و هر جلسه خودم رجوع خواهم کرد و بعد از شفاف سازیشان برای خودم، شروع به در میان گذاشتنشان میکنم. یعنی بعد از گذشت مدتی از جلساتمان، به آنها خواهم گفت در مورد سوالهایی که از خود و از من پرسیده اند، چه فکری میکنم و نظرم چیست. به آنها در مورد احساساتی که در من- نه به عنوان درمانگر، که به عنوان یک شخص واقعی- با مدل رفتاری و گفتاری شان ایجاد میکنند، خواهم گفت و نظرشان را خواهم شنید و بعد از حصول توافقی، با هم به علت و ریشه آنچه گفته شده، می پردازیم و در صورت تمایل ایشان، تغییری در آن ایجاد میکنیم. البته بسیار هم پیش می آید که برای سوالات و ابهامات و گرفتاری هایشان پاسخ مشخصی که در پی اش هستند را، ندارم؛ مثلاً وقتی میپرسند «چرا من؟ چرا همیشه بحران های غیرقابل پیش بینی و اتفاقات بد فقط برای من رخ میدهند؟»، «چرا همچین پدر و مادری داشتم؟»، «چگونه میتوانم احساس خوشبختی کنم؟ اصلاً تعریف خوشبختی چیست؟»، «با این همه زخم قدیمی چه کنم؟»، «در مواجهه با کابوس های شبانه ام تکلیف چیست؟» و از این دست سوالات. در این صورت، پیشنهاد خواهم داد که مدتی بیشتر با هم به آن مسئله فکر کنیم و جوابی «بسازیم» و نه لزوماً «بیابیم». خلاصه که یک رابطه «واقعی» – طبعاً در چارچوب اصول حرفه ای- خواهیم ساخت تا با هم به سوالهای آنها فکر کنیم و تلاش کنیم «بفهمیم» تمام آنچه که آنها در درکش همیشه تنها بوده اند. سپس آنها تصمیم خواهند گرفت زین پس می خواهند با این درک جدید چه کنند؟
در این مقطع از زمان، نام آنچه که انجام میدهم را یک «رفاقت حرفه ای» میگذارم؛ شاید بعدتر نظرم عوض شود، نمیدانم.

متن کامل به شکل مصاحبه چاپ شده در ماهنامه “جلا، نیاز اندیشه روز”  شماره سه، خرداد 1399.

Leave a Reply

avatar
  Subscribe  
Notify of

مطالب مرتبط